تبلیغات
بهارانی كه بی تو نمی آید - غزل 6

بهارانی كه بی تو نمی آید



یادت افتادم و دیدم که سراپا غزلم 
من که بی تاب تو از مطلع روز ازلم 

صبحْ خورشیدی و شب دور تو می گردم من 
تو زحل هستی و من هاله ی دورِ زحلم 

جان به لب میشوم از صاعقه ی برق لبت 
سُرمه آنقدر نکش جان من! آمد اجلم 

مشکلی پیش نمی آید از این پیوستن 
نه تو چون خربزه هستی و نه من چون عسلم 

چون مداری ست که بر دور زمین پیچیده 
دست هایم که گرفته ست تو را در بغلم 

غصه نه! گریه نکن! چانه نلرزان، خوبم
که لبت زلزله، من خانه ی روی گُسلم 

'' دوستت دارم '' اگر کم به زبانم جاریست 
سوء برداشت نباشد، که من اهل عملم 

نظرم گر به کسی غیرِ تو شد، کور شوم 
که من از روز ازل فارغ از این مبتذلم 

شعر را گرچه سرودم تو به من غرّه مشو 
زحمتش گردن دفترچه ی من بود و قلم 

ایمان صابر


نوشته شده در 15 آذر 94 ساعت 09:23 توسط بهاران . نظرات |


Design By : Pichak