تبلیغات
بهارانی كه بی تو نمی آید - دست

بهارانی كه بی تو نمی آید

به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی
باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خواند
و سرانگشت تو
ابهام اشارت را
می شکوفاند
آن دم که ، به سنگ
حشمت خواندن و گفتن می آموزد

چشم من می شنود
غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خواند
می توانی تو و من می دانم
با سرانگشت ظریف
آنچه در من جاری است :
خون آهنگین را
بنوازی با عشق

می توانی و من می دانم
می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی

فرخ تمیمی


نوشته شده در 14 تیر 94 ساعت 07:41 توسط بهاران . نظرات |


Design By : Pichak