تبلیغات
بهارانی كه بی تو نمی آید - اندوه زن بودن

بهارانی كه بی تو نمی آید

آماده و عــریان و آرامــم ... نتــرس از مـن

این تخت ِ تشریح است.. اول سینه‌ام لطفن

بشکاف و بیرونش بکش این لخته‌ی خون را

این کوه.. این انبــوهی از اندوه زن بودن ..

خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی‌ام انگار!)

این پیله ... این پیچیده دورم مثل پیراهن..

بخــراش با دندان و ناخــن پوستـی را که

دباغی‌اش کرده‌ست دست دوست و دشمن

این ناف.. این بندی که موجودیت جان است

جایی که خون پرورده‌ام هرماه در دامن ..

من هفت تا جان دارم و سگ‌جانی‌ام ارثی‌ست

از هرچه زن پیش از خودم.. از هرچه زن بعدن

وحشت نکن! سگ‌جان تر از اینم! نمی‌میرم

با هفت جان در کالبد.. با هفت سگ در تن ..

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش

نـزدیک‌تر بوده به مــن تیــغ از رگ گــردن ..

حتا نترس از اینکه چشمم را کف دستت ..

بیــرون بکش این گـوی را از بازی دیــدن !

بیزاری‌ام بی‌حد و دستم بسته.. کاری کن !

بسیــار آدم‌های در مــن، زله‌اند از مــن ..

بسیــار آدم‌هــای در من ، اهـل تقلیــل‌اند ..

کم کرده‌اندم از خودم.. از زندگــی.. از زن..

باید برم گردانی از این آخرین سلـــول..

نقبی بزن از چـــــوب‌خـط ِ پُر، به آســودن..

نقبــی بزن تا مرگ .. تا پرواز بی بالـی ...

راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا که تکه تکــه‌ام ، یک تکــه‌ام ..خوبم !

دریای بی‌ماهـــی اگر نه، کــوه بــی‌پازن ..

یک پازل پخشــــــم برای شیشـه‌ی الکل

دستت درست!ازدست رفتم روی دست تو !
                         

  طاهره خنیا


نوشته شده در 17 اسفند 93 ساعت 15:03 توسط بهاران . نظرات |


Design By : Pichak