تبلیغات
بهارانی كه بی تو نمی آید - مرا به طوفان داده ای خودت كجایی؟

بهارانی كه بی تو نمی آید

چقدر چشمهایم را ببندم
و حضور دست هات را
بر تنم نقاشی کنم ؟

می ترسم آقای من !
می ترسم دست هایم
از دلتنگیت بمیرد ..

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شیشه ی آب را سر بکشم
و چیزی از پنجره بپرسم ؟
چی بپرسم دیگر ؟
خواب نمی برد مرا
می آورد
تو را می آورد ..
بی آنکه باشی

حالا تو خوابی
و حسرت سیر نگاه کردنت
در دلم بیدار شده
می دانی همیشه اینجور
خوابت می کنم
که بنشینم نگاه کنم
تو را سیر

وقتی به تو فکر می کنم
سال من نو می شود
توپ در می کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می زند
برای خنده هایت ..

ببین !
دلتنگیت را ببین
توی بغلم !
...
باهاش چه کار کنم ؟
جوری عاشقی می کنم
در آغوشت
که هر دو شعله ور شویم
مثل خورشید
و می چرخم دور کهکشانی
که دستهای تو
سامانش می دهد ..



 
عباس معروفی



 

 


نوشته شده در 31 تیر 93 ساعت 11:30 توسط بهاران . نظرات |


Design By : Pichak