تبلیغات
بهارانی كه بی تو نمی آید

بهارانی كه بی تو نمی آید



یادت افتادم و دیدم که سراپا غزلم 
من که بی تاب تو از مطلع روز ازلم 

صبحْ خورشیدی و شب دور تو می گردم من 
تو زحل هستی و من هاله ی دورِ زحلم 

جان به لب میشوم از صاعقه ی برق لبت 
سُرمه آنقدر نکش جان من! آمد اجلم 

مشکلی پیش نمی آید از این پیوستن 
نه تو چون خربزه هستی و نه من چون عسلم 

چون مداری ست که بر دور زمین پیچیده 
دست هایم که گرفته ست تو را در بغلم 

غصه نه! گریه نکن! چانه نلرزان، خوبم
که لبت زلزله، من خانه ی روی گُسلم 

'' دوستت دارم '' اگر کم به زبانم جاریست 
سوء برداشت نباشد، که من اهل عملم 

نظرم گر به کسی غیرِ تو شد، کور شوم 
که من از روز ازل فارغ از این مبتذلم 

شعر را گرچه سرودم تو به من غرّه مشو 
زحمتش گردن دفترچه ی من بود و قلم 

ایمان صابر


نوشته شده در 15 آذر 94 ساعت 10:23 توسط بهاران . نظرات |

به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی
باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خواند
و سرانگشت تو
ابهام اشارت را
می شکوفاند
آن دم که ، به سنگ
حشمت خواندن و گفتن می آموزد

چشم من می شنود
غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خواند
می توانی تو و من می دانم
با سرانگشت ظریف
آنچه در من جاری است :
خون آهنگین را
بنوازی با عشق

می توانی و من می دانم
می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی

فرخ تمیمی


نوشته شده در 14 تیر 94 ساعت 08:41 توسط بهاران . نظرات |


تا شبِ زلف تو با ماه  رخت تلفیق شد
بر مسیر شعر گفتن، دستِ من تشویق شد
از دواتِ چشمِ تو، خطّاط ابرویت کشید
ابروانت بعد از آن سرمشق نستعلیق شد
مثل یک معتادِ نشئه از خودم بی خود شدم
از لبت تا بوسه ای بر گونه ام تزریق شد
عقلِ من ایران و چشمت رادیو اکتیو و دل
عقل را تحریم کرد و زندگی تعلیق شد
جمعِ ما همواره در تلطیف و شادی ضرب بود
تا که از دستان من، دستانِ تو تفریق شد
ایمان صابر





نوشته شده در 11 خرداد 94 ساعت 12:39 توسط بهاران . نظرات |

وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود

این ندیدن ها برایم تلختر سر می شود

 

گفته بودی از نرفتن ها ولی این بارهم

سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود

 

سهم من از باتو بودن باز هم فرهاد من

اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر می شود

 

باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل

از جدایی ها که هربارم مقدر می شود

 

من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا

این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود

 

آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و اه

در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود

 

آرامش ظهرابی



نوشته شده در 5 خرداد 94 ساعت 08:26 توسط بهاران . نظرات |

گریه کردیم ...دو تا شعله ی خاموش شده

گریه کردیم...دو آهنگ فراموش شده

 

پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم...

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی...

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

 

آه ...بدرود گل یخ زده ی بی کس من

آه بدرود زن کوچک دلواپس من ...

 

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد...

 

 

  حامد ابراهیم پور


نوشته شده در 27 اردیبهشت 94 ساعت 07:42 توسط بهاران . نظرات |


از دست های تو

کارهای خارق العاده ای بر می آید

همانجا که هستی، بمان

اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند

اجازه بده برایت بخوانم،

تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت

پیراهنِ فصل ها

زیباتر شده است.

کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم

وَ تمامِ حرف‌های دلم را

از دهان‌ات می‌شنوم

در فاصله‌ی پیشانیِ تو

تا سایه‌ات

جنگلِ سبزی‌ست

که پرنده‌های من

آنجا آرام می‌گیرند.

 

سید محمد مرکبیان




پ.ن: بی قرار توام بالا بلند من.

نوشته شده در 15 اردیبهشت 94 ساعت 11:26 توسط بهاران . نظرات |

دوستت دارد و از دور کنارش هستی 
روی دیوار اتاق و سر کارش هستی 
آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی 
دل من ! ساده کنم ! دار و ندارش هستی

دوستش داری و از عاقبتش با خبری 
دوستش داری و باید که دل از او نبری 
دوستش داری و از خیر و شرش میگــُذری
دل من ! از تو چه پنهان که تو بسیار خری

دوستت دارد و یک بند تو را می خواهد 
دوستت دارد و در بند تو را می خواهد 
همه ی زندگی ات چند ؟ تو را می خواهد 
دل من ! گند زدی ! گند ! تو را می خواهد 

شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی 
همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی 
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی 
دل من ! هر چه غلط بود فراوان کردی

دوستت دارد و از این همه دوری غمگین 
دوستت دارد و توجیه ندارد در دین
دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این
دل من ! لطف بفرما سر جایت بنشین

مست از رایحه ی کوچه ی نارنجستان 
دوستش داری و مبهوت شدی در باران
دوستش داری و سرگیجه ای و سر گردان 
دل من ! آن دل ِ آرام مرا برگردان ...

لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد 
لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد 
دوستت دارد و از دور بغل می خواهد 
دل من ! این همه خان ، رستم ِ یل می خواهد


یاسر قنبرلو

 


نوشته شده در 24 فروردین 94 ساعت 12:08 توسط بهاران . نظرات |


سلام سرد و خداحافظی سرد تری 

واینکه سعی نکردی دوباره دل ببری

 

کنار ترس نبودن، در اوج بی حالی 

نشسته گوشه ای از حجم مترویی خالی

 

نشسته تا که دوباره به شهر غم برسد 

که این دو خط موازی کجا به هم برسد؟ 

 

میان آتش سوزنده چوب تر شده ام 

درخت بودم اگر دسته ی تبر شده ام 

 

سلام سرد و خداحافظی سرد ترت 

خزیده پیچک دردی کنار مغز سرت 

 

تو فکر مقنعه ی مشکی سرِ کارت 

و من هنوز به فکر لباس گلدارت


 تمام،  زمزمه کردم در این شب واهی 

'' هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی '' 

 

سلام سرد و خداحافظی سرد ترم 

مرا دوباره صدا کن، صدا بکن : پسرم

 

که از تمامی اندوه خویش کنده شوم

درون این قفس خانگی پرنده شوم 

 

صدام کردی و پا در رکاب جاده شدم 

ترن رسید به مقصد و من پیاده شدم



     ایمان صابر





نوشته شده در 15 فروردین 94 ساعت 12:47 توسط بهاران . نظرات |

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم

یا از عاشقی
دل‌تنگ‌تر!
فقط می‌دانم
در آغوش منی
بی آن‌که باشی
و رفته‌ای
بی آن‌که نباشی.

عید امسال هم
می‌توانم تنهایی سوت بزنم
همین که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بینم.
لبخند یادت نرود!

تشنه‌ام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم
تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم.
دست‌هات مال کمر من؟



عباس معروفی



نوشته شده در 23 اسفند 93 ساعت 12:25 توسط بهاران . نظرات |

آماده و عــریان و آرامــم ... نتــرس از مـن

این تخت ِ تشریح است.. اول سینه‌ام لطفن

بشکاف و بیرونش بکش این لخته‌ی خون را

این کوه.. این انبــوهی از اندوه زن بودن ..

خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی‌ام انگار!)

این پیله ... این پیچیده دورم مثل پیراهن..

بخــراش با دندان و ناخــن پوستـی را که

دباغی‌اش کرده‌ست دست دوست و دشمن

این ناف.. این بندی که موجودیت جان است

جایی که خون پرورده‌ام هرماه در دامن ..

من هفت تا جان دارم و سگ‌جانی‌ام ارثی‌ست

از هرچه زن پیش از خودم.. از هرچه زن بعدن

وحشت نکن! سگ‌جان تر از اینم! نمی‌میرم

با هفت جان در کالبد.. با هفت سگ در تن ..

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش

نـزدیک‌تر بوده به مــن تیــغ از رگ گــردن ..

حتا نترس از اینکه چشمم را کف دستت ..

بیــرون بکش این گـوی را از بازی دیــدن !

بیزاری‌ام بی‌حد و دستم بسته.. کاری کن !

بسیــار آدم‌های در مــن، زله‌اند از مــن ..

بسیــار آدم‌هــای در من ، اهـل تقلیــل‌اند ..

کم کرده‌اندم از خودم.. از زندگــی.. از زن..

باید برم گردانی از این آخرین سلـــول..

نقبی بزن از چـــــوب‌خـط ِ پُر، به آســودن..

نقبــی بزن تا مرگ .. تا پرواز بی بالـی ...

راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا که تکه تکــه‌ام ، یک تکــه‌ام ..خوبم !

دریای بی‌ماهـــی اگر نه، کــوه بــی‌پازن ..

یک پازل پخشــــــم برای شیشـه‌ی الکل

دستت درست!ازدست رفتم روی دست تو !
                         

  طاهره خنیا


نوشته شده در 17 اسفند 93 ساعت 16:03 توسط بهاران . نظرات |


نوشته شده در 10 اسفند 93 ساعت 15:48 توسط بهاران . نظرات |

باید تو را پنهـان کنم در بین اشعارم


باید کسی جز تــو نفهمد دوستت دارم

بایـد شبیــه نقشــه ی دزدان دریــایی

اسم تو را با رمز در صندوقچه بگذارم

لو می دهم اسم تو را در دفتر شعرم

باید تو را مخفی کنم از چشم خودکارم

بایدطبیعی تربگویم حال من خوب است

شک کرده مادر به نگاه و لحن گفتارم

شک کرده مادر می کشد زیر زبانم را

حتماً فضولی کرده پیشش رنگ رخسارم

لو میدهم راز تو را وقتی که در جمعی

بایــد از انجــام طــوافـت دسـت بـردارم

هر کس تو را دیده شده دردسری تازه

بیـرون که مـی آیی یقین دارم گرفتارم

بایـد همیشـه بهـترین دردسـرم باشـی

بایـد شبیـه غصـه هایم دمپــرم باشـی

باید بمیرانـی مــرا در اوج بی رحمـی

هـر روز اشغـالم کنی اسکنـدرم باشی

مـن پادشـاه هفـت شهـر عشق عطارم

وقتـی محبت می کنی تاج سـرم باشی

میباردامشب روی کاغذ اشک خودکارم

باید بخـوانی ســـر پناه دفتـرم باشی

اقرا به اسم خالـق چشمــــــــان زیبایت

اصلا نخوان !

چشمک بزن پیغمبرم باشی


علی صفری






نوشته شده در 29 بهمن 93 ساعت 10:50 توسط بهاران . نظرات |

بگذار که چشمـان تو را وام بگیرم

با دیدن دنیـای تو آرام بگیرم


تر دستی لب های تو را دیدم و باید

از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم


در هر قدمم شوق رسیدن به تو جاری است

می خواهم از این راه سـرانجام بگیرم


من شاعر درباری ام و چشم تو کافی است

تا خیره در آن باشم و انعـام بگیرم


عمری است که در پیچ و خم زندگی ام کاش

یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم


محمد غفاری



نوشته شده در 19 بهمن 93 ساعت 12:35 توسط بهاران . نظرات |

بی‌تفاوت شدم به زندگی‌ام
مثل یک «تیر ِ بی‌هدف» بودن
دارم از انتظار می‌میرم
همه‌ی عمر توی صف بودن

غار غار کلاغ‌ها بودم
زیر یک ژاکت زمستانی
طعم تلخ «خدا نگهدار» و
بوسه‌ای سرد روی پیشانی

نه به خود فکر می‌کنم نه به او
کـارد تا اسـتخوان مـن رفته
ظرف شامی که بی تو لب نزدم
ظرف شامی که بی تو یک هفته...

هستی‌ام زیر کفش‌های کسی
هی لگد می‌شد و لگد می‌شد
به خودم هم دروغ می‌گفتم
حالم از هر چه بود بد می‌شد

گم شدم مثل تکه‌ای از برف
لـبه‌ی پشت بام مـتروکی
آخـرش اتـفاق... افـتـادم
[
مرگ یک زن به طرز مشکوکی...]



دارم انگار می‌روم حتی
از خیالات خویش هم کم کم
نگرانـم نکن عزیز دلـم
من خودم را به زور می‌فهمم

گـیج چرخیـدم و فـرو دادم
دود یک شهر ِ خسته‌ی خفه را
آخـرش انتخاب می‌کردم
خواب راحت به جای فلسفه را

خواب دیدن چه چیز غمگینی‌ست
خواستن با تمام شوق و عطش
بودن ِ با کسی بدون خودت
بودن ِ با کسی بدون خودش



عاشقانه به فووت‌های کسی
پشت گوشی جواب می‌دادم
تا سحر گریه‌های زیر پتو
به شبم قرص خواب می‌دادم

جبر می‌گفت که فرو بروم:
چکمه‌ای نا امید در گل باش!
برف یکریز و سرد می‌بارید
مادرم گریه کرد: عاقل باش!

بادبادک فروش غمگینم!
هستی‌ام را به باد دادم... باد...
کاری از عشق بر نمی‌اید

مرگ ما را نجات خواهد داد

 


زهرا معتمدی

----------

پی نوشت: این شعر صرفا بخاطر زیبایی ش انتخاب شده.پس لبخنــــــــــــــــــــد بزنید.

 


نوشته شده در 14 بهمن 93 ساعت 10:55 توسط بهاران . نظرات |

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری 

 دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی  وخـود آزاری

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری!

 

                           جواد مزنگی



نوشته شده در 4 بهمن 93 ساعت 12:51 توسط بهاران . نظرات |


Design By : Pichak